ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

دُخی جون خیلی خانمی

با سه روز تاخیر برات تولد گرفتیم ۲ روز خونه مامان و بابا بزرگت بودی تا من به کارها برسم . چه عشقی میکنی با خاله لاله و چه حالی میبری که خاله غزاله باهات اینقدر بازی میکنه و سربه سرت میزاره.   دُخی جون خیلی خانمی چون برای تولدت نهایت همکاری را با ما داشتی ، و باآرامشی که داشتی تا آخر مجلس همه چیز از طرف تو خوب پیش رفت. اینقدر با فیگور نشستی تا همه باهات عکس بگیرن..مهمونها با تعجب نگاهت میکردن و تشویق رو هم فراموش نمیکردن.... سالیان طولانی این جشن  در همچین روزی برقرار باشه با دوستهای خوبی که داریم  و برای تو دختر بهترین خاطرات رو داشته باشه  آمین  روز تولدت که یکی از قشنگترین روزهای ز...
19 فروردين 1390

تولدشون مبارک

از این بهتر نمیشد سیزده را بدر کرد کل خانواده ما رفتیم در جایی حوش آب و هوا سیزده و تولد مامانم و خاله مریمتو بدر کردیم دُخی جون یادت باشه سیزده فروردین را که تولد این عزیزهاست همیشه با سلامت و آرامش کامل سالهای سال باهاشون این روز را جشن بگیریم آمین ...
13 فروردين 1390

15 فروردین سالهای سال تابینهایت تکرار میشود

دخی جون پارسال اینموقع واقعا دل تو دلم نبود که چند روز دیگه تورو میبینم ...جدا تحملم تموم شده بود ...دیگه نمیتونستم تحمل کنم دوری تو رو ...وای که چقدر توی دلم تکون میخوردی،همین روزها بود وقتی روی صندلی نشسته بودم چنان لگدی زدی که جابه جایی شدیدی روی صندلی توسط تو ومن ایجاد شد .عجب شتابی داشتی بچه کلا زورت خیلی زیاد بود و همچنان هست فسقلٍ بچه ، چه ها که نمیکردی تو دل من....خلا صه وقت بیمارستان هم گرفتیم که در لحظات آخر اون رو هم عوض کردیم چون خود دکتر گفت بیمارستان کوچیکه خیلی بهتراز اون بیمارستان پُر دمودستگاه هست و واقعا هم همینطور بود. من میخواستم لحظه به دنیا اومدنت ور ببینم که به طور طبیعی نشد و بیحسی نخاعی کردم. تیم جراحی ...
13 فروردين 1390

سُنت

دُخی جونم مدت زیادی هست که به این فکر میکنم  که لازم هست بالاخره یک روزی گوشت سوراخ بشه ؟ چند روز پیش به بابات گفتم حس بدی نسبت به این کار پیدا کردم. با اینکه از خودم گرفته تا خیلی از جماعت مونث دوروبرم همه گوششون سوراخ هست اما دلم نمیخواد این کارو برای ترمه انجام بدم اصلا نمیدونم چرا ذهنم روی این قضیه گیر کرده .....فکر میکنم که بر میگردم به عصر برده داری .......فکرشو نمیکردم اگه پای بچه ام به میون بیاد اونم اگه دختر باشه خیلی چیزها برای من جدی میشه و حساسیتم  به جا یا نا به جا میره بالا ! ! اینم میدونم اگرچه به ظاهر دوران برده داری تموم شده اما  هنوز خیلی ها هستن که با خیلی چیزه...
11 فروردين 1390

هفتمین روز فروردین را یادت باشه

    سلام دُخی جون میدونی هفتم فروردین چه روزی هست؟ 1_سالگرد ازدواج مامان و بابای من و 2_سالروز تولد سام پسر خاله مریم تو (مریم دختر خاله من هست)که فقط 8 روز از توبزرگتره..........سلام یادت نره     شما دو تا فسقلی قبل از اینکهتو دل مامانهاتون بیان به خواب من اومدین دیدم که در جمع خانوداگی مون دو تا بچه هستن که خاله من و مامانم دارن بهشون غذا میدن.فرداش خواب رو که برای مامانم تعریف کردم خودم تعبیر کردم که حتما مریم دوقلو بچه دار میشه یا واقعا دو تا بچه به  فامیل اضافه میشوند..... و کمتر از 2 ماه جواب آزمایش بارداری من و مریم مثبت شد در کمال نا باوری باردار بود...
8 فروردين 1390

شش روز بعد از تحویل سال نود

دُخی جونم چند روز بیشتر  به تولد یک سالگیت نمونده خدارا شکر که همه چیز خیلی خیلی خوب و عالی سپری شد حتما همه روزهای عمرت همینطوره وقتی سر تو حامله بودم هم همه چیز عالی بود . از مامان بزرگ و بابا بزرگت بگیر تا خاله ها و بابات برام سنگ تموم گذاشتن. و البته از همه مهمتر نظر خدا و بزرگان هم بود که اگر غیر از این میشد ، منکه اصلا  نمیتونستم با خیال راحت نُه ماه را طی کنم و لان هم پشتم به دعای خیلی ها گرمه منو تو هم که  از اولش با هم خوب چفت شده بودیم...اولین بار که حسابی وول خوردی تو دلم وقتی بود که عروسک حسنک(شخصیت عروسکی حسنک و لوبیای سحر آمیز )رو توبغلم گرفته بودمو به یاد بچه گیم ...
8 فروردين 1390

ترمه از زبان ترمه

دُخی جونم تقریبا از ۱۰ ماهگی تونستی اسم خودت را بگی میگی تِ...تِ و 2 هفته پیش بود که وقتی عکس خاله کوچیکه را نشونت دادم و گفتم: اگه گفتی این کیه تو هم گفتی تِ تِ اخه تو کپی برابر اصل خاله کوچیکه هستی و یکی از آرزو هام این بودم که یک بار دیگه کودکی غزاله رو ببینم آخه من عاشقه غزاله ام اونو بزرگش کردم و همه کارهاشو دوست داشتم و خدارا شکر که یک بار دیگه بچه گی غزاله رو تجربه کردم و دیدم دوستتون دارم هم تو هم غزاله ...
29 اسفند 1389

آخرین روز سال 89

دلبرم(این اسمی هست که مامان من به تو میگه) امروز آخرین روز ازسال ۱۳۸۹ شمسی است از ساعت ۶ صبح که بیدار شدی دیدم اصلا خیال خوابیدن نداری . من هم از فرصت کمی که داشتم استفاده کردم و تورو حمام بردم این آخرین حمام تو در این سال هست و البته اولین حمام هم تقریبا یک هفته بعد از تولدت بود. سال خوبی داشتیم انشاءا..... سال جدید هم خیلی خیلی بهتر هست پر از عشق و سلامتی و آرامش برای همه مردم دنیا مخصوصا مردم ایران امیدوارم مردم روی آرامش را ببینند عزیزم بودنت کنار ما نعمتی هست. اینو از زمانی که توی دلم بودی متوجه شدم چقدر دوران بارداری که با تو داشتم لذت داشت.خیلی هم تله پاتی قوی داشتیم و الان هم همینطور. هر وقت چیزی از ق...
29 اسفند 1389

من یک نوزادم

  من یک نوزادم ؛ نگاهم کن باچشمانم دنبالت می کنم.   من یک نوزادم ؛ درآغوشم گیر گرمایت راحس می کنم .   من یک نوزادم ؛گرمم نگه داراحساس راحتی می کنم.   من یک نوزادم ؛رهایم کن باشوق به سویت می شتابم.   من یک نوزادم ؛ برایم بنواز گوش می دهم . من یک نوزادم ؛ درگوشم نجوا کن صدایت را پاسخ می دهم. من یک نوزادم ؛ به گریه ام توجه کن به پشتیبانیت دل می بندم. من یک نوزادم ؛ در آغوشم گیر آرام می شوم. من یک نوزادم ؛ دستانم را لمس کن انگشتانت رامی گیرم .   من یک نوزادم ؛ بامن حرف بزن از تویاد می گیرم. من یک نوزادم ؛ به من عشق بورز با تمام وجودم به توعشق می ورزم. ...
15 اسفند 1389